
روايت تفكر متعالي- قسمت اول
بسم الله الرحمن الرحیم
یک خطای راهبردی
بنا به تجربهام، اکثر کسانی که نسبت به موضوعات باطنی علاقهمند هستند با تفکر رابطه خوبی ندارند و یا اصلاً آن را منکر میشوند و معتقدند که باید تفکر را کنار گذاشت. در کتبی که در مورد مکاتب باطنی در بازار موجود است، نیز تفکر مذموم واقع شده و یا حداکثر اینکه در امور دنیوی یا کم ارزش میتوان آن را به کار برد(!). نمیدانم علت این اشتباه کجاست. چون بنا به دلیلی که خواهم گفت بنیانگذاران این مکاتب نباید دچار چنین اشتباهی شده باشند. حدسم این است که این اشتباه ناشی از عدم فهم صحیح تعالیم آن بزرگواران یا اشتباه در ترجمه نادرست گفتههای راویان آنان است. در هر صورت بنا به تعلیمی که از استاد ایلیا گرفتهام میتوانم بگویم که کسانی که تفکر را برای درک حقیقت مضر میدانند، اشتباه میکنند. دلیلش هم این است که آنها فکر و تفکر را یکی دانستهاند.
این یک نکته کلیدی است که برای درک تعلیم تفکر متعالی باید نسبت به آن اشراف پیدا کنیم؛ اینکه فکر با تفکر چه تفاوتی دارد.
برگردیم به هدف اصلی. قصد ما از فراگیری مکاتب معنوی، درک حقیقت است. یکی از اصول تفکر استراتژیک این است: همواره به دنبال هدف اصلی باش و وقت و انرژی خود را با اهداف فرعی تلف نکن. پس بهتر است به هدف اصلی بپردازیم. چگونه میتوان حقیقت را درک کرد.
سالها پیش در کنار دریاچه مجموعه ورزشی آزادی، استاد ایلیا به جمعی از آقایان (تصریح میکنم تا سو برداشت نشود) گفتند: ذهن مانند برکه است. برکه خیلی کوچکتر از آن است که آسمان را در خود جای دهد. اما اگر سطح برکه آرام و بدون تلاطم باشد میتواند آسمان را در خود انعکاس دهد. وقتی استاد این تعلیم را بیان میکردند پاسی از شب گذشته بود و سطح دریاچه نیز کاملاً آرام بود و تصویر ستارگان و ابرها به خوبی در آن نمایان بود. در آنجا مفهوم درک حقیقت برایم عینیت یافت.
پس اگر میخواهیم حقیقت را درک کنیم باید ذهنی آرام داشته باشیم. از نظر عامه مردم، متفکران افرادی هستند یا به آینده میاندیشند و یا به گذشته و از حال به دورند. همچنین متفکران آرام و قرار ندارند و همواره ایجاد چالش میکنند. اشعاری مانند:
موجیم که آسودگی ما عدم ماست ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
نیز بر این سو برداشت دامن میزنند و در نهایت یک نتیجه کلی (اما اشتباه) این میشود: تفکر را بگذار کنار چون موجب سلب آرامش ذهن است و حقیقت، تنها در یک ذهن آرام متجلی میشود.
در تمثیل دریاچه، آنچه باعث مواج شدن میشود، فکر است. فکر یکی از رفتارهای طبیعی ذهن است و شاید شاخصه ذهن باشد. فکر واکنش ذهن نسبت به محرکهاست. از طریق فکر میتوان سلامت یا عدم سلامت ذهن را تشخیص داد. فکر برای ذهن همانند ضربان قلب برای بدن است. حال اگر کسی بخواهد سخنرانی کند و یا در مقابل یک صحنه هیجانی یا ترسناک قرار گیرد، ضربان قلبش بسیار تند و ناراحت کننده میشود. آیا این فرد میتواند بگوید که قلب عضو مضری برای من است و باید آن را از خود جدا کنم؟
تمام مکاتب باطنی نسبت به فکر یک موضعگیری خاصی دارند. بعضی از مکاتب میگویند باید فکر را خاموش کرد (مانند راز ورزان)، بعضی میگویند باید آن را دنبال نخود سیاه فرستاد (مانند کوان در تعالیم بودایی)، بعضی می گویند باید آنقدر حس (محبت) را شعلهور کرد تا فکر را در خود بسوزاند (مانند تعالیم قلبیون) و .... . اما تعلیم تفکر در اینباره میگوید باید فکر را راهبرد کرد.
استاد ایلیا در اینباره میگوید: "سر نَبُر، سر به راه کن ".
اما این فکر که این همه سخن در مدح و ذمش گفته شده چیست؟
با ما همراه باشید تا در گفتار بعدی در مورد آن بیشتر صحبت کنیم.
ح . ه
بازگشت
Share
|