بــسم ا... الرّØÙ…Ù† الرّØÛŒÙ…
الهی، نمی دانم Ú©Ù€ÙÛŒ بود
Ú©Ù‡ دستم از دستانت جدایی Ú¯Ø±ÙØª
و نمی دانم چگونه شد
Ú©Ù‡ قلبم از ØØ¶ÙˆØ±Øª کناره جست
الهی، خاطر نمی آورم
در کجا نگاه ات را رها کردم
Ùˆ کدام Ù„ØØ¸Ù‡ بود Ú©Ù‡ یادت را از
خود دور ساختم
و گناه
را اختیار کردم
اکنون
گناه مرا در اختیار Ú¯Ø±ÙØªÙ‡
یک قدم
به سویش برداشتم
و او قدم هایم را به زنجیر کشیده
الهی، هر چند از نـَÙـَس ام بوی گناه Ù…ÛŒ آید
امّا
وجدان ام از گناهانم شعله می کشد
زشتی
هایی مرتکب شده ام
که نهادم
از آنها در عذاب است
الهی، اینک، می خواهم به تو
باز گردم
امّا، گناه از من باز نمی گردد
الهی،آمدم،
که دیگر از من کاری نمی آید
آمدم تا
خود را به تو بسپارم
تا برایم چاره ای بیندیشی
الهی، در
درونم جنگ است
جنگ Ù
آتش است و٠جنگ ٠نور
اهریمنی
در من شعله می کشد
Ùˆ
اهورایی شعله ها را می نشاند
الهی،
تاریکی ØÙ…له Ù…ÛŒ کند
و نور به
Ø¯ÙØ§Ø¹ Ù…ÛŒ خیزد تا دوباره نورانی ام کند
امّا این
آتشی تاریکی زا ست
که نور
چشمانم را Ù…ÛŒ Ø±ÙØ¨Ø§ÛŒØ¯
می سوزد
وَ نوری نمی دهد
می
سوزاند ÙˆÙŽ کوری Ù…ÛŒ Ø§ÙØ²Ø§ÛŒØ¯
الهی، در
درونم جنگ است
وَ من به
گناهان خود Ú¯Ø±ÙØªØ§Ø±Ù…
روØÙ… از
من در قهر است
و در قعر
Ù†Ù€ÙŽÙØ³Ù… اسارت Ù…ÛŒ کشم
دستم
شمشیر بیدادگری
و جسمم،
جولانگاه زشت کرداری است
آتشی به
اقتدار من باریده
که لهیب
اش در گسترش است
Ú©Ù‡ صبرÙ
مرا می سوزاند
Ú©Ù‡ عقلÙ
مرا تیره می سازد
وجدانم
را به Ø®Ùقان Ù…ÛŒ اندازد
ÙˆÙØ§Ø¯Ø§Ø±ÛŒÙ…
را دود می کند
و خوبی
هایم را می بـَلعـَد
و به
ایمانم ØÙ…له ور Ù…ÛŒ شود
الهی،
Ø·ÙˆÙØ§Ù† ٠آتشم، Ú©Ù‡ خود را Ù…ÛŒ سوزانم
وَ طغیان
سیل ام، که غرقآب٠خود گشته ام
گویی به
هنگام گناه، کور می شوم
نـه،
بلکه خود را به کوری می زنم
گویی به
هنگام گناه، کر می شوم
نـه، خود
را به کری می سپارم
گویی به
هنگام گناه
می خواهم
ریسمان اتـّصالم را با تو پاره کنم
الهی،
مباد که گناه در من خانه کند
و مرا به
جرمگاه٠ابدی خود مبدّل نماید
الهی، می
ترسم که ابلیس به خواستگاری ام آمده
Ø±ÙˆØ Ùˆ
جان مرا به خود می خواند
و برایم
ØÙ„قه های گناه آورده
چه دوزخی
مرا می نگرد
Ùˆ Ú†Ù‡
شریرانه می خندد
آتش را
ÙØ±Ù…ان Ù…ÛŒ دهد Ú©Ù‡ به استقبالم بشتابد
Ùˆ Ù…ØØ§ØµØ±Ù‡
اش را تنگ تر کند
و راه
خلاصی ام را سد سازد
و برای
بلعیدنم آماده شود
الهی، او
را از من منصر٠گردان
که مرا
به پرستشگاه آتشیان می خواند
و شرّ او
را از من دور کن
که قصد
رستگاریم کرده
و دعا را
بر زبانم سنگین
و راه بر
توبه ام می بندد
ای خدایی
که می بینی، نگاهم کن
هر چند
که منظرم دیدنی نیست
امّا نگاهم کن
الهی، ای
خدایی که پناه می دهی
هر چند
که از تو گریخته ام
امّا باز
هم پناهم ده که می ترسم
الهی،
چگونه بدینجا رسیده ام
که این
پرتگاه آتش است
الهی،
چگونه کارم بدینجا کشیده شد
این اوّل
راه سقوط و لعنت است
چه کریه
اند این آتشیان
و چه زشت
کردارند این لعنتیان
هر چه
لمس می کنند آتش می گیرد
و از هر
چه می گویند آتش می زاید
الهی، می
ترسم که از آتش زادگان بشوم
و زبان و
دست Ùˆ دلم به خدمت آتش Ú¯Ø±ÙØªØ§Ø± شود
الهی،
وای بر
من که نمی دیدم که می سوزم
وای بر
من Ú©Ù‡ نمی Ùهمیدم Ú©Ù‡ Ù…ÛŒ سوزانم
و وای بر
من که از این لعنت، لذ ّت می جستم
الهی،
واپشیمانا بر من
Ú†Ù‡
جاهلانه به بازی آتش Ø±ÙØªÙ…
امّا آتش
مرا به بازی Ú¯Ø±ÙØª
و به
دریای Ù†ÙØ³ من شعله ای کشید
اینک این
Ù†ÙØ³ آتش خوار من، خاموشی نمی گیرد
Ùˆ در ØØ±ÛŒÙ‚ هوس های خود Ù…ÛŒ سوزم
الهی، می
سوزم و می خواهم از وسوسه ها بگریزم
امّا
دودها و شعله ها راه را بر من می پوشانند
الهی، تو
را می خوانم، که به تو ایمان دارم
و هنوز
خود را بنده ات می دانم
گویی
هنوز نمرده ام
و صدایت
هنوز از اعماق دلم می آید
پس می
دانم که ترکم نکرده ای
و پیوند
من با تو باقیست
الهی، به
هیچ می ارزم، امّا مرا بخر
Ú¯ÙÙ„ÛŒ بوی
ناکم، مرا دوباره بساز
سراسر
Ù¾ÙØ± از زخم ام
امّا به
نوازش های Ø´ÙØ§ بَخشـَت Ù…ØØªØ§Ø¬ ام
الهی،
دیر آمده ام، بی ÙˆÙØ§ آمده ام
سر ریز از
خطا آمده ام
امّا باز
هم به سوی تو آمده ام
آمده ام
تا از Ø´ÙØ§ ÙˆÙ Ø´ÙØ§Ø¹ØªØª سرشارم Ú©Ù†ÛŒ
آمده ام
تا از نجات و٠نگاهت برکتم دهی
الهی
مباد که مرا برانی و به شیطانزادگان بسپاری
الهی
مباد که مرا از دوستان ات دور کنی
و برایم
همنشین شریر مقرر ÙØ±Ù…ایی
الهی به
دادم برس
و مرا از
آتش خلاصی بخش
الهی به
ÙØ±ÛŒØ§Ø¯Ù… برس
و کانون
آتش را در من کور کن
الهی، به
نجاتم بشتاب
پیش از
آنکه دوباره به لغزش کشیده شوم
الهی،
Ù‚ØØ· باران است Ùˆ من خشکسالم، بر من ببار
الهی،
کویر آتش خیزم که در آن می سوزم، بر من ببار
الهی،
اگر
ندامت می پذیری، این قلب پشیمانم
و اگر
خجالت می پذیری، این نگاه شرمسارم
الهی،
اگرتوبه می پذیری، اینک همۀ گناهانم
و اگر
قربانی ام را بپذیری، این Ù†ÙØ³ Ù†Ø§ÙØ±Ù…انم
الهی،
بگذار اگر آتشی هست
نزول آتش
٠قبول ٠تو برقربانیم باشد
الهی،
بگذار اگر آتشی هست
آتش
ناپاکی Ø²ÙØ¯Ø§ و٠پاکی زای تو باشد
الهی،
بگذار اگر آتشی هست
آتش عشق
تو درجان من باشد
الهی،
بگذار
امشب، شب٠گناه-سوزان من باشد
شب سوختن
و٠پالایش از همۀ پلیدی ها
الهی،
بگذار امشب، شب٠گناه-سوزان من باشد
شب غسل
کردن در زیر ابر رØÙ…ت تو
الهی
بگذار امشب، شب٠گناه-سوزان من باشد
شب خروج
من از ظلمت
و ورود
من به نور و٠هدایت تو
خدایا،
به آنچه کرده ام، در نزد تو معتر٠ام
و از
کرده های خود پشیمان ام
الهی، می
توانی مرا برانی، امّا مران
الهی، می
توانی رسوایم کنی، امّا مکن
الهی،
سزاوارم که مرا نبخشایی، امّا ببخش
الهی،
لایق ام که مرا عقوبت کنی، امّا نکن
الهی،
مرا دوباره ÙØ±ØµØª ده
و به نور
و٠رØÙ…تت وارد Ú©Ù†
الهی،
مرا به ØÙ…ایت ات دلگرمی بخش
و به
اراده ات تقویت ÙØ±Ù…ا
و از
نگاه Ùˆ ØØ¶ÙˆØ±Øª چنان آگاه ام ساز
که هرگز
ÙØ±Ø§Ù…وش نکنم Ú©Ù‡ تو Ù…ÛŒ بینی
و از یاد
نبرم Ú©Ù‡ تو ØØ§Ø¶Ø±ÛŒ
Ùˆ ØØ±Ù…ت ØØ¶ÙˆØ±
تو را تا ابد پاس دارم
ای بی
نهایت صبور و٠ای بی غایت بخشنده
آمـیـن یـا ربّ العالمیـن
-سرودۀ رامیلیا