
آرايشگر و ژوليده
روزي ÙØ±Ø¯ÙŠ Ø¨Ù‡ آرايشگاه Ø±ÙØª تا موهاي خود را مرتب كند. هنگامي كه نوبت به او رسيد روي صندلي، مقابل آينه نشست، آرايشگر كار خود را آغاز كرد Ùˆ طبق معمول سر ØµØØ¨Øª بين آرايشگر Ùˆ مشتري باز شد Ùˆ از هر دري سخني Ú¯ÙØªÙ‡ شد تا اين‌كه كار به اعتقاد به خدا كشيد.
در اين هنگام آرايشگر Ú¯ÙØª راستش من كه به خدا اعتقادي ندارم، چون اگر آن طور كه بعضي‌ها مي‌گويند خدايي مهربان Ùˆ ØÙƒÙŠÙ… Ùˆ عادل بر اين جهان ØÙƒÙˆÙ…ت مي‌كرد، اين ‌همه Ùقر Ùˆ گرسنگي Ùˆ بيماري، Ùˆ ظلم Ùˆ Ú¯Ø±ÙØªØ§Ø±ÙŠ ÙˆØ¬ÙˆØ¯ نمي‌داشت.
مشتري كه به خدا ايمان داشت، در آن هنگام از پاسخ درماند Ùˆ سكوت اختيار كرد Ùˆ تا آخر سخني Ù†Ú¯ÙØª.
در پايان كار وقتي مي‌خواست از آرايشگاه خارج شود ناگهان در آن سوي خيابان چشمش به مردي با موهاي ژوليده Ùˆ ريشي نامرتب Ø§ÙØªØ§Ø¯ØŒ ناگهان Ùكري به ذهنش خطور كرد، به داخل برگشت Ùˆ به آرايشگر Ú¯ÙØª: ببخشيد مي‌توانم سؤالي از شما بپرسم؟
آرايشگر Ú¯ÙØª: بله، Ø¨ÙØ±Ù…اييد!
و مشتري پرسيد: به نظر شما در اين شهر اصلاً آرايشگاهي وجود دارد؟!
مرد آرايشگر با تعجب نگاهي به مشتري انداخت Ùˆ Ú¯ÙØª پس Ù…ÙŠâ€ŒÙØ±Ù…اييد اين‌جا كجاست؟!!! مگر آرايشگاه نيست؟!!!
مشتري Ú¯ÙØª: اگر اين طور است پس آن مرد كه آن طر٠خيابان نشسته چرا سر Ùˆ وضع چنين ژوليده‌اي دارد؟
آرايشگر از پشت پنجره نگاهي به آن سوي خيابان انداخت Ùˆ سپس با نگاهي عاقل اندر سÙيه Ùˆ با Ù„ØÙ†ÙŠ ØÙ‚ به‌جانب به مشتري Ú¯ÙØª: اين ديگر Ú†Ù‡ ØØ±ÙÙŠ است؟!!! هر آدم عاقلي اين را مي‌Ùهمد كه وضع Ø¢Ø´ÙØªÙ‡â€ŒÙŠ Ø¢Ù† مرد دليلي بر نبود آرايشگاه، نمي‌شود، مشكل در اين‌‌جاست كه او به آرايشگاه مراجعه نكرده است!
آن وقت مرد مشتري Ú¯ÙØª: پس اگر مردم هم Ú¯Ø±ÙØªØ§Ø±Ù†Ø¯ØŒ اگر Ùقر Ùˆ گرسنگي، Ùˆ ظلم Ùˆ بيماري هست، معنايش اين نيست كه خدايي وجود ندارد، بلكه وجود همه‌ي اين مشكلات به اين دليل است كه مردم از خداوند غاÙÙ„ شده‌اند Ùˆ براي ØÙ„ معضلاتشان به او مراجعه نمي‌كنند!
بازگشت
Share
|