سال
های سال بود كه دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود با هم زندگی
میکردند. یک روز به خاطر یک سوء ØªÙØ§Ù‡Ù… Ú©ÙˆÚ†Ú©ØŒ با هم جرو Ø¨ØØ« کردند .پس
از چند Ù‡ÙØªÙ‡ سکوت، اختلا٠آنها زیاد شد Ùˆ كار به جایی رسید كه از هم جدا شدند.
از دست بر قضا یک روز ØµØ¨Ø Ø¯Ø± خانه برادر بزرگ تر به صدا
درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار Ú¯ÙØª: من چند روزی است Ú©Ù‡
دنبال کار Ù…ÛŒ گردم، Ùکرکردم شاید شما Ú©Ù…ÛŒ خرده کاری در خانه Ùˆ مزرعه داشته باشید،
آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟
برادر بزرگ تر جواب داد : بله، Ø§ØªÙØ§Ù‚اً من یک مقدار کار
دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در ØÙ‚یقت برادر Ú©ÙˆÚ†Ú© تر من است.
او Ù‡ÙØªÙ‡ گذشته چند Ù†ÙØ± را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند Ùˆ این نهر آب بین
مزرعه ما Ø§ÙØªØ§Ø¯. او ØØªÙ…اً این کار را بخاطر کینه ای Ú©Ù‡ از من به دل دارد، انجام
داده است .
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد Ùˆ Ú¯ÙØª: در انبار مقداری
الوار دارم، از تو Ù…ÛŒ خواهم تا بین مزرعه من Ùˆ برادرم ØØµØ§Ø± بکشی تا دیگر او را
نبینم.
نجار Ù¾Ø°ÛŒØ±ÙØª Ùˆ شروع کرد به اندازه گیری Ùˆ اره کردن الوار.
برادر بزرگ تر به نجار Ú¯ÙØª: من برای خرید به شهر Ù…ÛŒ روم، آیا وسیله ای نیاز داری
تا برایت بخرم؟
نجار در ØØ§Ù„ÛŒ Ú©Ù‡ به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چیزی
لازم ندارم !
هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب
گرد شد. ØØµØ§Ø±ÛŒ در کارنبود. نجار به جای ØØµØ§Ø± یک پل روی نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد Ùˆ Ú¯ÙØª: مگر من به تو
Ù†Ú¯ÙØªÙ‡ بودم برایم ØØµØ§Ø± بسازی؟
در همین Ù„ØØ¸Ù‡ برادر Ú©ÙˆÚ†Ú© تر از راه رسید Ùˆ با دیدن پل Ùکر
کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در
آغوش Ú¯Ø±ÙØª Ùˆ از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را
روی دوشش گذاشته Ùˆ در ØØ§Ù„ Ø±ÙØªÙ† است.
کشاورز نزد او Ø±ÙØª Ùˆ بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی
مهمان او و برادرش باشد.
نجار Ú¯ÙØª: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست Ú©Ù‡ باید
آنها را بسازم...
* * * * *
آری، پل های زیادی هست که باید آنها را بسازیم، پل هایی برای گذر کردن از
گذشته ها، پل هایی از جنس بخشش و
گذشت
...