بگو: اى بندگان من كه بر خويشتن زياده‏ روى روا داشته‏ ايد! از رحمت خدا مأيوس نشويد. همانا خداوند، همه گناهان را مى ‏آمرزد، كه او خود آمرزنده‏ ى مهربان است. سوره زمر 53                    و پيش از آن كه شما را عذاب فرا رسد و ديگر يارى نشويد، به سوى پروردگارتان روى آوريد و تسليم او شويد. سوره زمر 54                     و از بهترين چيزى كه از جانب پروردگارتان به سوى شما نازل شده پيروى كنيد، پيش از آن كه عذاب الهى ناگهان به سراغ شما آيد، در حالى كه از آن خبر نداريد. سوره زمر 55                    تا [مبادا] كسى بگويد: افسوس بر آنچه در كار خدا كوتاهى كردم! و حقّا كه من از ريشخند كنندگان بودم. سوره زمر 56                     
 

مثل سنگ، یا مانند روغن؟

 

روزی مردی جوان در حالی که زار زار می گریست به نزد بودا آمد. بودا از او پرسید: "چه شده جوان؟"

"استاد دیروز پدر پیرم مرد."

"خوب چه می شود کرد؟ اگر او مرده است گریه دوباره زنده اش نمی کند."

"بله، استاد. می فهمم گریه پدرم را بازنمی گرداند. ولی من با تقاضای مخصوصی به نزد شما آمده ام. خواهش می کنم برای پدر مرحومم کاری انجام دهید."

"هان؟! از دست من برای پدر مرحوم تو چه کاری ساخته است؟"

"استاد خواهش می کنم کاری بکنید. شما که آدم پُر توانی هستید حتماً کاری می توانید بکنید."

"بسیار خوب، برو بازار و دو عدد کوزه گلی بخر."

مرد جوان خیلی خوشحال شد. فکر کرد بودا قبول کرده است که مراسمی برای پدرش انجام دهد. به سمت بازار دوید و با دو کوزه بازگشت.

بودا گفت: "خیلی خوب یکی از کوزه ها را با روغن پُر کن."

مرد جوان این کار را انجام داد.

"کوزه دیگر را با سنگ ریزه پُر کن."

مرد، این کار را هم انجام داد.

"حالا کوزه ها را در حوضی که آنجاست بگذار."

مرد جوان هم، چنین کرد. هر دو کوزه به ته حوض فرو رفتند.

بودا گفت:

"حالا، چوبدست بزرگی بیاور. با آن به کوزه ها بزن و آنها را بشکن."

مرد جوان خیلی خوشحال بود، فکر می کرد بودا در حال اجرای مراسمی شگفت انگیز برای پدرش است.

 مرد جوان در حالی که طبق گفته بودا چوبدستی را برداشته بود ضربه محکمی زد و هر دو کوزه را شکست. بلافاصله روغنی که در یکی از کوزه ها بود، بالا آمد و برسطح آب شناور شد. سنگریزه های کوزه دیگر بیرون ریخت و در ته حوض باقی ماند.

آنگاه بودا گفت:

"خوب مرد جوان این هم کاری که من انجام دادم. حالا همه را خبر کن و به آنها بگو شروع به نیایش و سرود کنند."

"ای سنگریزه ها به سطح آب بیایید، به سطح آب بیایید! ای روغن ته نشین شو، ته نشین شو!"

"استاد، شوخی می کنید! چطور چنین چیزی امکان دارد؟ سنگریزه ها از آب سنگین ترند. آنها باید در ته حوض بمانند. نمی توانند بالا بیایند. استاد، این قانون طبیعت است! روغن از آب سبکتر است باید در سطح آب بماند. نمی تواند به ته آب برود استاد این قانون طبیعت است!"

"جوان تو از قانون طبیعت اطلاع زیادی داری اما این قانون طبیعت را خوب نفهمیده ای: اگر پدرت در همه زندگی اش کارهایی انجام داده که مثل این سنگریزه ها سنگین باشد، او موظف به ته رفتن است، چه کسی می تواند او را بالا بکشاند؟ و اگر همه اعمالش مثل این روغن سبک باشد، او موظف به بالا آمدن است، چه کسی می تواند او را پایین بکشد؟"  

 

منبع: شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید

 

بازگشت

Share

 

 

 

 

 

 

 
 
 
   
آدرس ایمیل شما
آدرس ایمیل گیرنده
توضیحات
 
 
 
 
شرکت در میزگرد - کلیک کنید
 
 
نظر شما در مورد مطالب سایت چیست ؟
 
 
 
 
 
 
 
©2026 All rights reserved . Powered by SafireAseman.com