عقل نورانی ØµØ§ØØ¨Ø§Ù† عقل‌های نورانی کلید ورود به اقلیم خداوند را در عشق الهی ÛŒØ§ÙØªÙ‡â€ŒØ§Ù†Ø¯ Ùˆ بنابر ÙØ±Ù…ول خاص آن بر طبق آیین هنر عشق‌ورزی به خداوند راز آن‌را در دل خویش پنهان نموده Ùˆ با چشم دل دیدن را، بر هر دیدنی ØªØ±Ø¬ÛŒØ Ø¯Ø§Ø¯Ù‡â€ŒØ§Ù†Ø¯. ادامه مطلب |
Ø®ÙØ±Ø¯ آسمانی آن Ú©Ù‡ بر چکیده‌ی عقل نورانی دست ÛŒØ§ÙØªØŒ بر Ø®ÙØ±Ø¯ آسمانی نظر اÙکنده Ùˆ بر آن‌چه در عرش باشکوه خداوند است، Ù¾ÛŒ برده. آن شکوه عقل نورانی می‌باشد، Ú©Ù‡ بازتاب Ùˆ عصاره‌اش Ø®ÙØ±Ø¯ آسمانی است. ادامه مطلب |
|
|
|
آرايشگر Ùˆ ژوليده روزي ÙØ±Ø¯ÙŠ Ø¨Ù‡ آرايشگاه Ø±ÙØª تا موهاي خود را مرتب كند. هنگامي كه نوبت به او رسيد روي صندلي، مقابل آينه نشست، آرايشگر كار خود را آغاز كرد Ùˆ طبق معمول سر ØµØØ¨Øª بين آرايشگر Ùˆ مشتري باز شد Ùˆ از هر دري سخني Ú¯ÙØªÙ‡ شد تا اين‌كه ادامه مطلب |
چقدر مضحك! چقدر مضحك است که يک ساعت عبادت به درگاه الهي بسيار كند و طاقت فرسا ميگذرد، ولي 60 دقيقه از يك فيلم سينمايي مثل برق و باد ميگذرد! ادامه مطلب |
آشنايي با اويي كه نميشناختماش مرد جواني كه به تازگي در شركتي استخدام شده بود، عليرغم رضايت عمومي از شرايط كارياش از يك مسأله رنج ميبرد؛ او به شدت از چيزي واهمه داشت: از مواجههي احتمالي با رئيس آن شركت! ادامه مطلب |
|
|
شیطان از کار خود دست می کشد به روایت افسانه ها روزی شیطان همه جا جار زد که قصد دارد از کار خود دست بکشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد. او ابزارهای خود را به شکل چشمگیری به نمایش گذاشت. ادامه مطلب |
ايمان زن نابينا سال ها پیش از دهکده ای می گذشتم، وارد کلبه ای مخروبه شدم که درون آن زنی پیر و نابینا روی زمین نشسته بود. او زنی تنها بود که در فقر کامل به سر می برد. وقتی که او را در چنین وضعیتی دیدم ادامه مطلب |
یا تواب سرمست از خویشتن با بیخیالی و شتابزده در کوچه پس کوچههای زندگی قدم در قدم خود پیش میرفتم، رنگ و لعاب کوچهها و نورهای کاذب در بیراههها آنچنان مرا مجذوب خود کرده بودند که یاد خدا و عهد خود را با او به فراموشی سپرده و ... ادامه مطلب |
|
دوزخ جاي او نيست يكي بود يكي نبود؛ مردي بود كه زندگياش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتي از دنيا رفت همه ميگفتند به بهشت رفته است. آدم مهرباني مثل او حتماً به بهشت ميرفت. ادامه مطلب |
چرا اين خانه؟! آيا تا بهحال فكر كردهايد كه چرا خانهي خداوند در بياياني داغ و سوزان، خشك و بيآب و علف و در جايي بنا شد كه سفر به آن، بسيار سخت و طولاني و طاقت فرسا بود؟!
ادامه مطلب |
آيا شما با خدا نسبتي داريد؟ هر يك از ما نيز اگر به راستي با خداوند نسبت "بندگي" داشته باشيم، به همان نسبتِ بندگيمان، متجلي كنندهي صفات او در خود خواهيم بود. آري، محك سنجشِ ميزان قرابت ما با خداوند، ميزان شباهت ما به اوست. ادامه مطلب |
و آنگاه که او میآید... از بالا میآید پس به سوی بالا میرود، از آسمان میآید و متعلق به آسمان است پس باز میگردد و به سوی آسمان، تو را پرواز میدهد. از زندگی میآید، پس زنده است و زندگی میبخشد. ادامه مطلب |
خداوندي٠خدا ....... روزها گذشت Ùˆ گنجشک با خدا هيچ Ù†Ú¯ÙØª.
ÙØ±Ø´ØªÚ¯Ø§Ù† سراغش را از خدا Ú¯Ø±ÙØªÙ†Ø¯ Ùˆ خدا هر بار به ÙØ±Ø´ØªÚ¯Ø§Ù† اين گونه Ù…ÙŠâ€ŒÚ¯ÙØª:
مي‌آيد، من تنها گوشي هستم Ú©Ù‡ غصه‌هايش را مي‌‌شنود Ùˆ يگانه قلبي‌‌ام Ú©Ù‡ دردهايش را در خود Ù†Ú¯Ù‡ مي‌‌دارد. Ùˆ سرانجام گنجشک روي شاخه‌‌اي از درخت دنيا نشست. ادامه مطلب |
بالهايت را كجا جا گذاشتي؟ لحظهاي بر خود بنگر و به آنچه مينگري آگاه شو
آيا زماني كه در بهشت تمام داراييات را به يك سيب فروختي و از تمام آنچه در اختيار داشتي فقط يك سيب نصيبت شد را به خاطر ميآوري؟
ادامه مطلب |
|
بندهي " او " یا در بند...؟ نوك تيز، نوك تيز، نوك تيز،... واي اين يكي چيزي نمانده بود كه از پلهها كلهمعلق شود.... خاطرهي اين صحنه، از چيزي حدود دو يا سه سال پيش كه كفشهاي زنانهي دراز و نوك تيز مُد شده بودند، همچنان در ذهنم باقي مانده است. ادامه مطلب |
تا ثريا ميرود گفتار، كج! امروز قرار بود به يك شيوهي جديد، با پسرم جملهنويسي كار كنم. بايد به یک عبارت ساده، مرحله به مرحله، كلمهاي اضافه ميكرديم تا معني جمله كاملتر شود. کاغذی به پسرم دادم و گفتم بنویس... ادامه مطلب |
گربهي نزار گربهي همسايه، چهار تا بچه به دنيا آورده بود؛ سه تا خوشگل، شيطون و بامزه كه با شيرينكاريهاشون دل ميبردن و يكي هم ريزهميزه با قيافهي مفلوك كه حتي حوصله نداشت خودشو ليس بزنه. ادامه مطلب |
آن دوستِ هميشه همراه احتمالاً بيشتر ما، از كوچك گرفته تا بزرگ، بيگليبيگلي همان سگ كارتوني، و دوست بزرگِ انگورياش را ميشناسيم و ماجراهاي جذاب پيروزي آنها بر شخصيتهاي خرابكار و بدجنس را كم و بيش به ياد داريم. ادامه مطلب |
|
نَشنو Ùˆ بالا برو... چند قورباغه از جنگلي عبور می‌کردند Ú©Ù‡ ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقی Ø§ÙØªØ§Ø¯Ù†Ø¯.
بقيه‌ي قورباغه‌ها در کنار گودال جمع شدند Ùˆ وقتی ديدند Ú©Ù‡ گودال چقدر عميق است به دو قورباغه Ú¯ÙØªÙ†Ø¯: "ديگر چاره‌ای نيست. شما به زودی خواهيد مرد."
ادامه مطلب |
پاره آجر روزی مردی ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدی میگذشت.ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب كرد. ادامه مطلب |
تابلوی شام آخر لئوناردو داوينچی لئوناردو داوينچی هنگام كشيدن تابلوی شام آخر دچار مشكل بزرگی شد؛ میبايست خوبی و پاکی را به شكل عيسی و بدی را به شكل يهودا، يكي از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير میكرد. ادامه مطلب |
گفتگو با خدا در خواب دیدم با خدا گفتگویی داشتم
خدا گفت: " پس میخواهی با من گفتگو کنی؟ "
گفتم: اگر وقت داشته باشید.
خدا لبخند زد.
ادامه مطلب |